تبليغاتX
عشق موهبتی الهی ايست
چه دليلي داره زنده بودن

.
وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن .


وقتي دلي نداري براي سپردن .


حتي تني براي زخم خوردن .


چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن .


اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن .


چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني


زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن .


آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم


خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا


چرا

+ نوشته شده توسط تنهاي در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 10:47 |
ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور
مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو
نگاش كني ، صداش كني
بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب مي بينم
+ نوشته شده توسط تنهاي در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 23:25 |
انتظار واژه ی غریبی است
 
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام


که چه سخت است انتظار


هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من


خواهم ماند تنها در انتظار تو


چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟


شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا

 
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم

 
گریان نمی مانم، خندانم


برای ورودت ای عشق

.
وقتی که به یادت می افتم


وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

 
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند


تنها میگویم همیشه در قلب منی تو

 
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم


به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی

+ نوشته شده توسط تنهاي در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 22:36 |
معني دوستت دارم يعني چه؟


« د» : داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند


« و» : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد

 
 «س» : سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني


«ت» : تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم

 
«ت» : تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست.


 «د» : دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام


«آ» : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري

 
 «ر» : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد


«م» : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي
 

+ نوشته شده توسط تنهاي در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 20:20 |

در حسرت چشم تو دل ماه شکست


چشمان هزار ینچه در راه شکست

 
تو رفتی و دلم بعد تو مثل بلور


افتاد زبرج شوق و ناگاه شکست

زندگی یک آونگ است بین آه و حسرت و تبسم

+ نوشته شده توسط تنهاي در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 15:24 |
بي تو ازدست رفته ام


بي تو ساز شكسته ام


بي تو از پشت اين دريچه سبز


افق زرد خسته ام بي تو


بي تو من در خليج چشمانت


ني در گل نشسته ام بي تو


بي تو در فصل زعفراني عمر


بي تو، بي تو، شكسته ام بي ت

+ نوشته شده توسط تنهاي در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 14:6 |
کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

+ نوشته شده توسط تنهاي در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:40 |
شب آمد, غصه هم با او,ولي من باز تنهايم


تو رفتي,خنده هم رفته, گل خوشخند زيبايم

جوابم را ندادي تا بدانم دوستم داري

بدون تو همه در بند افسوس و دريغايم

دلم را با خودت بردي, ولي هرگز ندانستي

كه من بي بودن تو, بي سرو بي دست و بي پايم

سحر گاه وداع تو , دعا كردم كه بر گردي

شب آمد, غصه هم با او,ولي من باز تنهايم
               

مي رسد روزي كه بي من روزها را سر ميكني 

قصه هاي كهنه ام را موبه مو از بر ميكني

كاش اي تنها اميد زندگي 

ميتوانستم فراموشت كنم

يا شبي در آتش سوزان دل

در نهيب سينه خاموشت كنم

كاش احساس نياز ديدنت

چون وجودت از وجودم دور بود

+ نوشته شده توسط تنهاي در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 20:47 |


زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم


نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود


زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود


 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

 **
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود

 
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود


 زيباترين هديه عمرم محبت توبود


زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

زيباترين اعترافم عشق توبود

+ نوشته شده توسط تنهاي در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 22:2 |
 
چقدر سخت است لحظه هاي تكرار
 
لحظه هايي كه درگير اجبارند
 
بي انكه مي خواهي مي ايند
 
با انكه مي خواهي نمي روند
 
وچقدر تنهاست دلي كه اسير تكرار شود

+ نوشته شده توسط تنهاي در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 22:2 |
خيلي سخته يکي رو دوست داشته باشي؛ولي خودت رو لايقش ندوني تا بهش برسي.

 خيلي سخته تولد يکي رو هيچ وقت فراموش نکني؛ولي گرفتن هديه اي که لايقش هست رو پيدا نکني تا بهش بگي که همه آدمها فراموش کار نيستند.

 خيلي سخته که ناخواسته ازکسي که دوستش داري جدا شي و اون موقع خواسته باشي که بهش بفهموني که هميشه بر خاطرات غبار نميشنه.

 خيلي سخته که خواسته باشي يکي ديگه فراموشت کنه؛ولي خودت نتونسته باشي که از يادش ببري.

 خيلي سخته که به کسي پيغامي بدي،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشي حرفي بزني،چونکه اون در جوابت ميگه که"مگه خودت اينجوري نخواستي."

 خيلي سخته که اسمي رو که خيلي دوست داري،بشنوي؛ولي خودت رو به نشنيدن بزني.

 خيلي سخته که تنها شماره تلفني که تو ذهنت حک شده، داشته باشي؛ولي نتونسته باشي که با اون شماره تماس بگيري.

 خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي؛ولي نتونسته باشي بهش بگي.

خيلي سخته که تو اوج تنهائي بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولي نخواهي که کسي از اين موضوع خبردار شه.

خيلي سخته که آينده ات رو در گرو رسيدن به کسي دونسته باشي؛ولي نتونسته باشي بهش برسي.

خيلي سخته که آدمي روحتي يه بار دل سير نديده باشي و فقط تو خواب ببيني و بعد هم بهش بگي که عاشقش شدي واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه.

+ نوشته شده توسط تنهاي در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 14:47 |
 

 تا حالا توجه کردي که عروسکها بدون انجام هيچ کاري يا نشان دادن هيچ احساسي هميشه در معرض دوست داشتن هستن.
بدون اينکه به کسي بگن دوستت دارم هم بهشون ميگن که دوستشون دارن.بدون اينکه براي تو اشک بريزن تو براشون اشک ميريزي.ولي ميدوني چقدر سخته که کسي برات اشک بريزه ولي تو حتي نتوني اشکهاشو پاک کني.ميدوني چقدر سخته وقتي کسي بهت ميگه عاشقت،ولي تو حتي نمي توني بهش لبخند بزني.مي دوني چه قدر وحشتناکه که وقتي کسي رو دوست داري ولي نميتوني بهش بگي.
حس خيلي سنگيني داره وقتي از غم و غصه هاش برات مي گه ولي حتي نميتوني يک قطره اشک بريزي.
سخت تر از همه وقتيه که يه عروسک ديگه ميخره و تورو کنار مي ذاره.
اين تنها وقتيه که عروسک با تمام وجودش آرزو ميکنه که اي کاش عروسک نبود.چون مثل هميشه مجبور اون لبخند مسخره رو به لب داشته باشه و هيچ کس لرزش خفيف لبهاشو نمي بينه.هيچ کس نميتونه بفهمه تو دل عروسک چه خبره ؟!آخه اون بيچاره هيچ وقت واسه کسي دردودل نکرده...آخه تو زندگيش فقط ياد گرفته لبخند بزنه تا بتونه دل عزيزانش رو شادکنه و اشکهاشو تو دل کوچيکش جمع کرده.آخ که چقدر دلم به حالش مي سوزه آخه اون هم درست مثل منه

+ نوشته شده توسط تنهاي در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 11:12 |
+ نوشته شده توسط تنهاي در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 22:7 |
نمي خواستم پا تو دنيات بذارم
پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
قصه همينجاست که دل تو، راز اين شعرو نفهميد
با نگاهي پر حسرت به نوشته هام مي خنديد
فاصله ي ما، حس گنگ کوچ و درده
نمي خواي اينو بدوني؟ اين جا هرچي برگه زرده
پاييز نوشته ي من، بهارو زندوني کرده
نمي خوام يه روز بفهمي دل من با تو چه کرده
از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
ساده بودي تو عزيزم ، من برات قصه مي خوندم
تو بدون هرکي نفس شد، يه روزي نفس رو دزدي

زير پاش شکست و له کرد،اوني که تو سينه لرزيد
نفرت ادما ازهم اين روزا خيلي زياده
دل من جاده رو طي کرد با همين پاي پياده
اخر عاشقيامون هميشه پاييزو درده
يه عبور، يه خط کمرنگ، يادگاري روي سنگه

+ نوشته شده توسط تنهاي در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 10:45 |
+ نوشته شده توسط تنهاي در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 11:39 |
خدايا !
      عشق انسانها به يکديگر معجزه توست
        شگفتي هاي طبيعت هم موهبت توست.
        به باد و باران ، آتش و خاک مي نگرم و نجوا ميکنم :
          قلب من ، معبد هستي ست
          که محراب عشق خدا آن را مزين کرده است.
         آيا وجود همين قلب ،
                          بزرگترين معجزه خدانيست؟
+ نوشته شده توسط تنهاي در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 20:21 |
امروز وقتي باز آسمون حال و هواي منو ديد و مثل هميشه
 
تصميم گرفت همراه دل باروني من بشه و شروع به باريدن كرد
 
سوار ماشين شدم و رفتم جايي كه معمولا وقتي آسمون ميباره ميرم اونجا .
 
وقتي تو ماشين بودم لغزش قطره هاي بارون روي شيشه و رقص برف
 
پاك كن ها بهم اجازه نداد بفهمم كي رسيدم .....
 
وقتي رسيدم رفتم جايي وايسادم كه شهر با تمام زشتي و زيبايش زير
 
پاهاي ناتوانم بود ، تازه اونجا ديدم چه جاده پر پيچ و خمي رو بالا
 
اومدم بدونه اينكه ذره اي از سختي اين راه و احساس كنم .
 
وقتي قطره هاي قشنگ و لطيف بارون به تن تب دارو خسته ام ميخورد
 
و با قطره هاي گرم اشكم يكي مي شد انگار دستان نرم و پر مهر
 
مهربون يكتاست اشك دلم رو با محبت تمام پاك مي كنه .
 
از اون بالا به پايين جاده دقيق شده بودم كه شايد بيايي و تو همراه
 
اين لحظه هاي بي كسيم بشي . ولي هرچي بيشتر دقت مي كردم
 
خودمو تنهاتر ميديدم . حتي يه رهگذر هم از اين جاده گذر نمي كرد
 
اگر كسي هم ميومد يا همون پايين تر به محبوبش مي رسيد و يا بالاتر
 
كسي در انتظارش بود اونوقت مي فهميدم اونم مال من نبود.
 
يك آن از ترس بي كسي و تنهايي به خود لرزيدم و تازه اونموقع
 
بود كه فهميدم 2 ساعته در انتظار اينكه شايد امروز ديگه بيايي
 
آنجا نشسته ام .
 
ولي امروزم نيامدي و من باز هم در حسرت بي تو بودن
+ نوشته شده توسط تنهاي در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 15:23 |

افراد آنلاين: نفر

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

بهترين كدهاي جاوااسكريپت

>